A place in my heart

 


2 تا گربه با هم ازدواج کردند




اوایل زندگی عاشقانه ای داشتند

 

Cute Cats Story


 


اولین بچشون به دنیا اومد:

Cute Cats Story

 



دومی هم به دنیا اومد:

Cute Cats Story

 



اولین قدمهای بچه هاشون:


 

Cute Cats Story

 




پدر این خانواده به سختی کار میکرد:

 

Cute Cats Story
 


و مادر دنبال خوشگذرونی خودش بود:

 

Cute Cats Story
 


بچه ها بدون مراقبت بزرگ شدند و بچه های بدی از آب در اومدند:

 

Cute Cats Story
 


یکیشون تروریست شد:

 

Cute Cats Story
 



یکی دیگه همش تو کلوب شبانه بود:

 


Cute Cats Story


 


کوچکترینشون تصمیم به خودکشی گرفت:

 

Cute Cats Story
 


وقتی پدرشون فهمید سکته کرد:

 

Cute Cats Story


 


مادرشون هم عقلش رو از دست داد و دیوونه شد:



Cute Cats Story

 

 
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهرآرا نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۸ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهرآرا نظرات ()

سلااااام...

امیدوارم حالتون خوب باشه و از تابستون ٨٩ لذت برده باشید...

به علت باز گشایی مدارس، زیغ وقت، شلوغ بودن سر، تنگ بودن بال، زدن خر، و مشکلاتی از این قبیل، تا اطلاع ثانوی این وبلاگ به روز نمی شود.

با آروزی موفقیت شما در سال تحصیلی جدید.

 

امیدوارم جزو آدمایی نباشید که این جوری درس می خونن:

 

 

 

 

خدانگهدار....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهرآرا نظرات ()

 
من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا


من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت


معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت


من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود


معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت


من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید


سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده


من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت
 

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت


من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود


من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!!


چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود


من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود


وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند


من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند


زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد


من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!


من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم


اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهرآرا نظرات ()

پیرزنی که از داروخانه مقدار زیادی قرص و دارو خریده بود از جهت مقابل من به آرامی از پله ها پایین می اومد. پاشو رو پله ی سوم می ذاشت که تعادلش رو از دست داد و پخش زمین شد.

من که تقریبا به بالای پله ها رسیده بودم، نگران از صدایی که از پشت سرم شنیده بودم، برگشتم. هراسان به کمکش رفتم و بلندش کردم. خیلی ازم تشکر کرد و برام کلی دعا کرد... چه قدر منو به یاد مادر بزرگم انداخت... وقتی مطمئن شدم که می تونه خودشو کنترل کنه و تنها بره ازش جدا شدم...

با ورودم به داروخانه مردی جا افتاده و محترم جلو اومد و کلی ازم تشکر کرد... گفت ایشاللا از جوونیت خیر ببینیی دخترم و ...

من که کاری انجام نداده بودم که از کسی توقع تشکر و قدر دانی داشته باشم... فقط یکی از وظایف انسانیمو به جا آورده بودم...

دوست ندارم هیچ وقت محتاج کمک کسی بشم... دوست دارم قبل از اینکه به سن کهولت برسم این دنیا و آدماشو ترک کنم... ما به چی دل بستیم؟ به چه امیدی زندگی می کنیم؟ اصلا چرا خدا ما آدما رو به وجود آورد؟ وقتی زمینو خلق کرد، همه جا صلح و صفا بود. پس هدفش از خلقت نسلی که اومدن و فساد ایجاد کردن چی بود؟

اینا سوالاییه که ذهنمو مشغول می کنه. گاهی کلی با خودم فکر می کنم  و سعی می کنم جوابی  پیدا کنم که قانعم کنه ولی به جایی نمی رسم...

نمی دونم چرا این روزا انقدر ذهنم مشغوله؟؟؟

اصلا به تو چه که قصه ی آفرینش چی بوده؟ تو برو به زندگیه خودت برس، اگه از کارهای خودت سر درآوردی، از خلقت خدا هم سر در میآری.

 داری می ری سال سوم، می شی ارشد مدرسه. باید برای سال پایینی ها الگو باشی...

نههههههههههه... من دوست ندارم یه سال بزرگتر بشم... دوست ندارم دوران شیرین دبیرستانو به این زودی پشت سر بذارم... چه قدر دو سال قبل زود گذشت. چه قدر شیرین بود. بدون هیچ دلهره ای... چه قدر دنیای بی خبری خوبه... توش آرامشه، از چیزی واهمه نداری...

احساس می کنم از امتحان نهایی و کنکور برا خودم پتک بزرگی درست کردم که هر دفعه بهشون فکر می  کنم، ضربش تو سرم دردناک تر می شه...

خیلی وقت بود افکار خودمو به قلم نکشیده بودم. مهم نیست کی چی فکر می کنه، مهم اینه که یه جوری خودمو تخلیه کنم... فکرمو آروم کنم... شاید نوشتن بتونه کمکم کنه... آره، انگار حس خوبی بهم داده...

پ.ن: سه شنبه فاینال دارم... برام دعا کنید، نتیجش خیلی برام مهمه...

بعدا نوشت: فاینالو قبول شدددددددددممممممممممممممممم...هورا

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۱ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط مهرآرا نظرات ()

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

از همان روزی که فرزندان ( آدم )،

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛

آدمیت مرد!

گرچه ( آدم ) زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

 

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت،

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.

ای دریغ،

آدمیت بر نگشت!

 

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی ست!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست،

قرن موسی (چونبه) هاست!

 

روزگار مرگ انسانیت است:

من، که از پزمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد در زنجیر  _ حتی قاتلی بر دار _

اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

و ندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پزمردن یک برگ نیست.

واااای! جنگل را بیابان می کنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!

 

صحبت از پزمدن یک برگ نیست

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن: جنگل بیایان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،

گفتگو از مرگ انسانیت است!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهرآرا نظرات ()

 هر کی رمزو می خواد بگه. ( البته نه هر کی... دوستان نیشخند)

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهرآرا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۳ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهرآرا نظرات ()


Design By : Pichak